تبليغاتX
عشق کسرا ^ محمد رضا

عشق کسرا ^ محمد رضا

اگر تنها و تنها تر شوم باز هم خدا هست

زندگي

زندگي براي زيستن است نه براي ماندن نه براي بودن و راهيست
 براي رفتنَِِ
 
 زندگي درياييست از اشوبها تلخ و شيرين راهيست براي انتخاب
 
 زندگي خواستن است فراموشي است راهيست براي يادگاري
 
زندگي لحظه هاي مكرر است لحظه هايي غريب لحظه هايي
 
 اشناتكرار لحظه ها
 
زندگي تجربه است  تجربه هاي خوب تجربه هاي زشت راهيست
 براي عبرت
 
زندگي گذشتن است گذشتن از بديها
 
زندگي مقاومت است مقاومت در برابر دشواريها مقاومت
در برا بر نا اميديها
 
زندگي راهيست براي شناخت زندگي شناختن است شناخت خدا
 
شناخت خوبيها شناخت اميد در نا اميديها
 
 
سلام عاشق
 
 
 
زندگی

زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت
حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی

جدایی سخت است نه به سختی تنهایی

دل روشنی دارم ای عشق
صدایم کن از هر کجا میتوانی
صدا کن مرا از صدفهای سرشار باران
صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن
صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازیست
بگو با کدامین نفس میتوان تا کبوتر سفر کرد
بگو با کدامین افق میتوان تا شقایق خطر کرد

مرا میشناسی تو ای عشق
من از آشنایان احساس آبم
و همسایه ام مهربانیست
و طوفان یک گل
مرا زیرو رو کرد
پرم از عبور پرستو
صدای صنوبر
سلام سپیدار
پرم از شکیب و شکوه درختان
و در من طپشهای قلب علف ریشه دارد
دل من گره گیر چشم نجیب گیاهست
صدای نفسهای سبزینه را میشناسم
و نجوای شبنم مرا میبرد تا افقهای باز بشارت

مرا میشناسی تو ای عشق
که در من گره خورده احساس رویش
گره خورده ام من به پرهای پرواز
گره خورده ام من به معنای فردا
گره خورده ام من به آن راز روشن
که میاید از سمت سبز عدالت

دل تشنه ای دارم ای عشق
صدایم کن از بارش بید مجنون
صدایم کن از ذهن زاینده ابر
مرا زنده کن زیر آوار باران
مرا خنده کن بر لبانی که شب را نگفتند
مرا آشنا کن به لبهای شوقی
که این سو شکفتند و آن سو شکفتند

دل نورسی دارم ای عشق
مرا پل بزن تا نسیم نوازش
مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید
مرا پل بزن تا ظهور جوانه
مرا پل بزن تا سحر
تا سبدهای باد آور باغ

دل عاشقی دارم ای عشق
صدایم کن از صبر سجاده شب
صدایم کن از سمت بیداری کوه
صدایم کن از اوج یک شیهه بر قله صبح
صدایم کن از صبح یک مرد بر مرکب نور
صدایم کن از نور یک فتح بر شانه شهر

تو را میشناسم من ای عشق
شبی عطر گام تو در کوچه پیچید
من از شعر پیراهنی بر تنم بود
به دستم چراغ دلم را گرفتم
و در کوچه عطر عبور تو پر بود
و در کوچه باران چه یکریز و سرشار
گرفتم به سر چطر باران
کسی در نگاهم نفس زد
و سرتا سر شب پر از جستجوی تو بودم
و سر تا سر روز پر از جستجوی تو هستم

صدایم کن ای عشق
صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه
 
 
در انتظار او
 
 
نظر يادت نره

         

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط محمد رضا نیلی  | 

نوای عشق

از دريا پرسيدن عشق چيست، گفت:خشكيدن........از گل پرسيدن عشق چيست، گفت:پرپر شدن........ از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن............. از آسمون پرسدين عشق چيست، گفت: باريدن..........از انسان پرسيدن عشق چيست،ناگهان ندايي از درونش گفت:جدايي

 

تنها ترین تنها

 

اگر آدمي زندگي را دوست داشت در اغاز تولد نمي گريست
لحظات را طي كرديم تا به خوشبختي رسيديم،اما وقتي رسيديم فهميديم خوشبختي همان لحظات بود
هر چيز دنيا شنيدنش بزرگتر از رسيدن به آن است و هر چيز از آخرت ديدن و رسيدن به آن بزرگتر از شنديدن آن است
جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل،و عشق محكوم بود به تبعيد به دورتريندنقطه مغز يعني فراموشي،قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق ،آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي دیدنش را داشتي،اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند،تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:ديدي قلب همه از عشق بي زارند،ولي متحيرم با وجودي كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني!؟قلب ناليد و گفت:من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم

 

 

قاصدک

 

هر كجا هستم ، باشم

آسمان مال من است

پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است

چه اهميت دارد

گاه اگر مي رويند

قارچ هاي غربت؟

من نمي دانم كه چرا مي گويند

اسب حيوان نجيبي است و كبوتر زيباست

و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست

گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد

چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد

واژه ها را بايد شست

واژه بايد خود باد ، واژه بايد خود باران باشد

چترها را بايد بست

زير باران بايد رفت

فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد

با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت

دوست را ، زير باران بايد ديد

عشق را ، زير باران بايد جست

...... .. .. .... ..... ...

زير باران بايد بازي كرد

پرده را برداريم

بگذاريم كه احساس هوايي بخورد

بگذاريم بلوغ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند

بگذاريم غريزه پي بازي برود

كفشها را بكند، و به دنبال فصول از سر گلها بپرد

بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند

چيز بنويسد

به خيابان برود

ساده باشيم

ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت

كار ما نيست شناسايي " راز" گل سرخ

كار ما شايد اين است

كه در" افسون" گل سرخ شناور باشيم

كار ما شايد اين است

كه ميان گل نيلوفر و قرن

پي آواز حقيقت بدويم

از سهراب سپهري

 

 

روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریای به هم رسیدند آن دو به هم گفتند:

بیا دردریا شنا کنیم

برهنه شدند و در آب شنا کردند، و زمانی گذشت و زشتی به ساحل بازگشت و جامه های زیبایی را پوشید و رفت.

زیبا نیز از دریا بیرون آمد و تن راپوشید و به راه خود رفت.

تا این زمان نیز، مردان و زنان ، این دو را با هم اشتباه می گیرند. اما اندک افرادی هم هستند که چهره زیبایی را می بینند، و فارغ از جامه هایی که بر تن دارد، او را می شناسند. و برخی نیز چهره زشتی را می شناسند، و لباسهایش او را از چشمهای اینان پنهان نمی دارد.

از کتاب باغ پیامبر و سرگردان

نوشته جبران خلیل جبران

پسر تنها

 

   نظر یادت نره عزیزم 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 2:28 قبل از ظهر  توسط محمد رضا نیلی  | 

قد قامت عشق ( برگرفته از سایته ره نیافته )

 

تو كه به ساحت نوشتار من آمده اي ! به ساحت عشق ، خنده و زندگي خوش آمدي !

همت بي‌پيرايگان بدرقه‌ي راه بلند تو باد ! بخوان ! به نام پروردگارت كه آفريد ! بخوان !

زير آبشار كلمات برو و چشم‌هاي خود را شستو شو بده . چشم‌ها را بايد شست ؛ جور ديگر بايد ديد .

آيينه‌ي جان را چنان صيقل بده كه خداوند سينه ات را كليد گنج‌هاي غيب و حكمت كند . روشن شو و روشنايي شو . با لطف ، قرين باش و با رفيق ، همنشين .

هرگز لباس دين به تن نكن كه فارغ‌البال به دنيا مشغول باشي . با اهل زر و زور كه سرمه‌ي بي خبري در ديده‌ي ناپسنديده‌شان كشيده و عسل كسل از شرابخانه ابليس نوشيده‌اند، مياميز .

بي‌پيرايه باش . با كساني كه سر بر بالين غفلت نهاده و غرور ، حجاب روزگارشان شده ، فرق داشته باش .

بيشتر آدمها ، بيگانه وار مي‌آيند و ديوانه‌وار مي روند ، اما تو ، آشنا بيا و فرزانه برو .

سالكي باش كه از عقاب خطرات روزمرگي گذشته و از آهنگ نهنگ دنيا گريخته ؛ گريزي شجاعانه ! تو با اين گريز ، به حبل متين كلام

الهي مي آويزي و امر (( عاشقانه زندگي كن )) ! را امتثال مي نمايي . از خاك برخيز ، گردن بيفراز و خود را نباز .

بدان كه اگر از دامان عشق بگريزي ، ديري نخواهد گذشت كه از نام و نامه‌ي حق روي بر خواهي تافت

و به جامه و جام و غلام و حطام و مركب وستام مشغول خواهي شد . بنابراين ، براي هميشه به دامان عشق درآويز و از سرچشمه‌ي عرفان بنوش .

هيچ گاه در دام كام گام مگذار . عاشقي پيشه كن ، صبوري بورز . اجر صبر تو ، شهد و شكري‌ست

كه از شاخ نبات شهود به كامت خواهند ريخت . بدين سان ، حقايق و دقايق‌دان مي‌شوي ؛ بي مشقت مجاهدت ،

حقيقت مشاهدت مي‌يابي ؛ بي زحمت خيالي ،

رحمت جمالي مي بيني ، بي تربيت ، به تزكيت مي رسي و به حق مي تواني ادعا كني : ((‌ادّبني ربّي )) فهمي عاشقانه از هستي داشته باش .

نه از ترس آتش دوزخ و نه به طمع نعمات بهشت

بلكه عاشقانه از خدا و عشق و زندگي سخن بگو . بدان : كساني كه به طمع بهشت از هواي نفس گذشتند ،

ميراث ابلهي بردند ؛ چنانكه خواجه‌ي موجودات خبر داده است : (( اكثر اهل الجنه البله . )) هيچ گاه طعم طمع را امتحان نكن ،

فريفته‌ي آوازه‌ي آز نشو و دست نيازمندي از آستين آزمندي بيرون بياور . حتي اگر بي‌برگي ، تو را با مرگ گوشمالي دهد ،

هرگز آزادي را به بندگي مفروش . دمساز عشق و دلباز صدق باش ؛ قناعت پيشه كن و از بي‌طمعي توشه اي بساز . دنيا ،

جلوه‌ي حضرت حق است . بنابراين ، ستايشگر زمين و زندگي باش . عقل خويش را از عقيله‌ي فنا رها كن ، قباي بقا بپوش .

دل را خلعت صدق بده و تاج جنون بر سر عشق بگذار . تو از درياي حقيقت مي‌آيي و هزاران درّ ناسفته در صدف دل داري .

بگذار در هر اشارت تو بشارتي باشد براي آدم‌ها . راه يافتن به دامنه‌هاي باغ عرفان همّت مي خواهد . بديهي‌ست خفاش ،

مانند سيمرغ نتواند بود . گنگ با دل تنگ و پاي لنگ ، بر بساط هفت رنگ امير گنگ ، رقاصي نتواند كرد .

زهره’ زهر بر اين گلشن روشن ، آب شود ، و چون خورشيد جهان ، چادر منير روز را در روي شب كشد ،

شب پرك را به عجز ديده ، معذور دارد . اگر به حريم حرم روشنايي راه يابي ، جام جانت بي فتوح رها نخواهد شد .

شست و شو كن و به باغ حقيقت ، عشق و زيبايي وارد شو . اينجا ، خانه‌ي خمار است و پناهگاه عاشقان و رندان و عياران .

اگر به باغ رويان عشق و عرفان قدم بگذاري ، با دامني پر از گل‌هاي رنگارنگ بيرون مي آيي ؛

گل‌هايي كه رايحه‌ي خدا ، عشق ، دوستي ، خوبي ، تسليم و رضا دارند .

دنيا ، جلوه حضرت حق است . بنابراين ، ستايشگر زمين و زندگي باش

                       نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط محمد رضا نیلی  | 

نکته های لطیف ( برگرفته از هفته نامه ره نیافته )

سازنده‌ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن


پرمعني‌ترين كلمه ما است ... آن را به كار ببر


عميق‌ترين كلمه عشق است ... به آن ارج بنه.


بي رحم‌ترين كلمه تنفر است ... از بين ببرش.


سركش‌ترين كلمه حسد است ... با آن بازي نكن.


خودخواهانه‌ترين كلمه من است... از آن حذر كن.


ناپايدارترين كلمه خشم است... آن را فرو ببر.


بازدارنده ترين كلمه ترس است ... با آن مقابله كن.


با نشاط‌ترين كلمه کار است ... به آن بپرداز.


پوچ ترين كلمه طمع است ... آن را بكش


سازنده ترين كلمه صبز است... براي داشتنش دعا كن.


روشن ترين كلمه امید است... به آن اميدوار باش.


ضعيف ترين كلمه حسرت است ... آن را نخور.


تواناترين كلمه دانش است .... آن را فراگير


محكم ترين كلمه پشتکار است ... آن را داشته باش.


سمي ترين كلمه شانس است ... به اميد ان نباش.


لطيف ترين كلمه لبخند است ... آن را حفظ كن.


ضروري ترين كلمه تفاهم است ... آن را ايجاد كن.


سالم‌ترين كلمه سلامتی است ... به آن اهميت بده.


اصلي ترين كلمه اعتماد است .... به آن اعتماد كن.


دوستانه ترين كلمه رفاقت است.... از آن سوء استفاده نكن.


زيباترين كلمه راستی است ... با آن رو راست باش.


زشت ترين كلمه دورویی است ... يك رنگ باش.


ويرانگر ترين كلمه تمسخر است ... دوست داري با تو چنين شود؟


موقررترين كلمه احترام است .... برايش ارزش قايل شود.


آرامترين كلمه آرامش است ... به آن برس.


عاقلانه ترين كلمه احتیاط است ... حواست رو جمع كن.


دست و پاگير ترين كلمه محدودیت است .... اجازه نده مانع پيشرفت بشود.


سخت ترين كلمه غیر ممکن است .... وجود ندارد.


مخرب ترين كلمه شتابزدگی است ... مواظب پلهاي پشت سرت باش.


تاريك ترين كلمه نادانی است ... آن را با نور علم روشن كن.


كشنده ترين كلمه اظطراب است ... ان را ناديده بگير.


صبور ترين كلمه انتظار است .... منتظرش بمان.


بي ارزش تري كلمه بخشش است ... سعي خود را بكن.


قشنگ ترين كلمه خوشرویی است ... راز زيبايي در آن نهفته است.


تميزترين كلمه پاکیزگی است ... اصلا سخت نگير.


رساترين كلمه وفاداری است .... سر عهدت بمان.


تنها ترين كلمه گوشه گیری است ... بدان كه جمع هميشه بهتر از فرد بودن است.


محرك ترين كلمه هدفمندی است ... زندگي بدون هدف؛ روي آن است.


و هدفمند ترين كلمه موفقیت است.... پس پيش به سوي آن

 

 

         پیشاپیش عید نوروز را بر همگان تبریگ می گوییم

                   سال خوبی را براتون آرزو می کنم

 

        نظر يادت نره عزيزم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 2:37 قبل از ظهر  توسط محمد رضا نیلی  | 

عید نوروز

         عید نوروز بر همگان مبارک

                                                                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط محمد رضا نیلی  | 

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنهاتــــرین

خسته ام ... از اين زندگی ... از اين دنيای به ظاهر زيبا ... از اين مردم که به ظاهر

صادق و با وفا ... خسته ام ... از دوری ...از درد انتظار از اين بيماری نا علاج خسته ام

از اين همه دروغ و نيرنگ خسته ام ... اری پروردگارم از اين دنيا خسته ام از ادم هايش

از دروغ هايش از نيرنگ هايش خسته ام ... پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت

در ميان دل مردم نيست چرا قطره ای از عشق در چشمان بنده هايت نيست همش

دروغ پيدا است همش نيرنگ پيدا است ... ديگر دست محبتی در ميان مردم نيست

ديگر عشقی پاک ومقدس در ميان مردم نيست سفره ی دل مردم همش دروغ

است ... به ظاهر پاک و صادقانه است ... ای خدايم ای معبودم خسته ام ... کو

زندگی پاک و مقدسانه ... کو دست عشق و محبت ... کو سفره ی وفا و

صداقت ...همه رفته اند و نيرنگ مانده است من خسته ام ...از اين همه بی

وفايی ...از اين همه درد انتظار ...از اين همه حسرت ... از اين همه اشک ... از اين

همه ناله و فغان ... خسته ام ... اری ... خسته ام ... از دست خودم خسته ام از

دست اين زندگی که برايم سياه بختی اورده است خسته ام ... از عشق که بی وفا

گذاشت و رفت خسته ام ... از دست همه خسته ام ... از دست روزگار بی معرفت از

دست مردم بی معرفت از دست عشقی بی معرفت خسته ام ... ای خدايم ديگر از

زندگی سيرم ... از خودم سيرم ... از دنيا سيرم...ای خدايم گوش کن صدايم ... من

خسته ام...

                                                              

سركلاس رياضي بود كه استاد اومد و2خط موازي كشيد روي تخته. خط پاييني نگاهي به خط بالايي كرد تودلش عاشقش شد. خط بالايي هم نگاهي به خط پاييني كرد تودلش عاشقش شد درهمين هنگام بود كه استاد داد زد دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند

درون سينه نگنجد غمی که من دارم
خوش است با غم دل عالمی که من دارم
سرشک ديده بيان کرد ماجرای دلم

چه اعتبار بر اين محرمی که من دارم

ا ز آن گلی که برويد ز خاک من پيداست

زهجر لاله رخان ماتمی که من دارم

بسوخت جان حريفان ز گرمی سخنم

عجب که در تو نگيرد دمی که من دارم

مرا به گريه چه حاجت که رونقی ندهد

به برگ زرد رخم شبنمی که من دارم
بيا و بر دل من رحم کن که از تنگی

در او قرار نگيرد غمی که من دارم

          

نظر یادت نره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط محمد رضا نیلی  | 

حرف دل

kasra_r1@yahoo.com

به نام خدايي كه دوستي دو قلب را بر اساس محبت به همديگر ماطوف ساخت وپايه واساس انرا محكم و استوار براي ادامه زيستن و زندگي بهتر. محبت گردنبند طلائي است كه روح را به روح وقلب را به قلب پيوند مي دهد پس به نام پيوند دهنده قلبها و به نام شب زنده داران صومعه عشق.

قلم برروي صفحه كاغذ در حركت است و شاهين انديشه ام در پرواز قلم چون اسيري در ميان انگشتانم آماده نوشتن موضوعي به نام / دوستت دارم . . .

                   

 خاطرمان

 

حاضرم درياي حصار انقدر بايستم تا پنجره اي به روي من باز شود و سيماي ستاره آگين تو را ببينم حاضرم هر ورز به شفاف ترين قبله تو را آرزو كنم و شعر هايم را با عطر آسماني تو خشبو كنم . حاضرم طنين ترانه اي باشم در پنجره ي تو ونسيم خسته اي كه در صبحگاهي آبي از نگار پنجره تو مي گذرد سحر گاهان با مرغهاي دريايي بر مي خيزم و به ياد تو نماز مي خونم وآواز هايم را بين بلبل ها تقسيم كنم.

آه ! اگر يك روز پلكهاي تو باز نشود خورشيد از چشم كهكشان مي افتد من زير سقفي از گلهاي محمدي و ديوار هاي اتاقم را با بوسه هاي فرشتگان آذين مي بندم چه كسي مي تواند قلب مرا به تو ترجمه كند . چه كس اشكهاي مرا در لابه لاي برگهاي و روي غنچه ها ديده است چگونه با تو حرف بزنم اي صميمي تر و ساده تر از اولين باران شتاب آلود عشق دوستت دارم

نوشته شده توسط محمد رضا

محمد رضا

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 3:14 قبل از ظهر  توسط محمد رضا نیلی  | 

شب یلدا (شب چله ) مبارک باد بر شما عزیزان

 
 
 
 
 
شب یلداتون مبارک   امیدوارم بهترین شب تون باشد
             شب یلدا  مبارک
 
تپشهای قلبم را به باور خاطره هايم پيوند می زنم
و سرزمينی را که همزاد با خاک است و کهن تر از تاريخ ، برای نوباوگان خاک و تازه به دوران رسيدگان تاريخ زمزمه می کنم .
زمزمه می کنم که :
من از نسل شب شکنان روزگارم ،
من از نسل نورآفرينان پاک ،
از سلاله پاک آريائيان بردبارم ،
منم ميراث هزار ساله زمين ،
همان ازشرق تا غرب گسترده آغوش ،
همان پيام آور مهر و دوستی ،
همان گرفته در فش آشتی بر دوش
نه خود ستيزم ، نه ديگر ستيز
مرا و يادگاران مرا به نيکی يادآر
که يادگار يادگاران من ، همه شادی است و شادمانی ؛
. . .

شب است و گيتی غرق در سياهی
شب بلند است و سياهی پايدار ، ولی
باور به نور و روشنايی است ،
که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند
و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند
تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،
شب يلدا را به نور قرنها قدمت جا
ری نگه داريم . . . .
هر چه از روشنی و سرخی داریم برداریم
در کنار هم بنشینیم و بگذاریم
که دوستی ها سرّی باشند در برابر تاریکی ها
بنشینیم و شاد باشیم  بگوییم و بخندیم
و بگذاریم هر چه تاریکی است
هر چه سرما و خستگی است
تا سحر از وجودمان رخت بربندد
تا صبح شب یلدا بیداری را پاس داریم
و سرخی انار را اسلحه ای سازیم
برای نبرد با ظلمت تا صبح راهی دراز است
 
شعر از : علی ظهوری
 
 
 هندوانه شب یلداهندوانه شب یلدا (1)
هندوانه شب یلدا   از طرف محمد رضایلدا مبارک   محمد رضا
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط محمد رضا نیلی  | 

خدایا امیدم را مگیر

گیتار

 

هر روز اتفاقات زيادی برای ما روی می دهد. رنجشهای کوچک،نوميدی وناراحتی اگر آنها را با آرامش و صبوری به عشق بپذيريم نه تنها آرامش درون ما را بر نمی آشوبد   بلکه برای تهذيب ما موثر خواهند بود

           

هرگز فراموش نکنيد که ديدگان مهربار خداوند مراقب ماست تا ببيند آيا مشکلات ،رنج ها ،نگرانی ها و نقص ها را به عنوان موهبت ((او)) می پذيريم.

 

خدايا مرا همواره آگاه وهوشيار دار تا پيش از شناخت درست و کامل کسی يا فکری ،مثبت يا منفی قضاوت نکنم.

 

خداوندا!

می خواهم مسافر آسمان نگاه تو شوم تا آبی بودنت را ارزانی ام فرمایی ومن سبز شدنم را نثارت کنم ومی خواهم چون شبنم صبح ساده وبی ریا باشم و با نیلوفران اندیشه و پیچک های جانم بر گلد سته های عشق تو برویم تا مرا به منتهای وصال خویش برسانی.

 

مهربانا!

آنگاه که سبزه ها به احترام بهار ایستاده عاشق می شوند با شکوفه هایش همراز می گردیم تا در سمفونی آواز چلچله ها غرق شویم واز زمستان غفلت وبی خیال رهایی یابیم ودلهایمان را در دگرگونی لحظه ها متحول سازیم.

 

   

   درسی که همه نيازمند فرا گرفتن آن هستيم تکيه کامل به خداست.

 

محبوبا!

ای اميد اميدواران ،دل مرا همواره فرش نشين عرش کبريايی خويش قرار ده و لحظه های زندگيم را از آفت روز مردگی های ياس آلود برهان و با نسيم يادت به گوهر نفسم زلال معرفت را بچشان و مرا به مقام وقربی که خواست توست هدايت فرما

 

خداوند انسان را اختياری عطا کرده تا اميد بندد و با شوق به آنچه اميد دارد ،حجاب را از ديدگان بزدايدو حقيقت خويش را ببيند.

 

                                    

                                 هوشيار و آگاه باشيد واجازه دهيد

                              منطق راهنمای شما باشد،

                        نه وسوسه وهوس.

 

مهر آفرينا!

با تو می گويم از عطر لحظه هايی که نگاهم عاشقانه تو را می جويد و دستان پر قنوتم که تنها تو را می سرايد و همه وجودم که با رايحه ياد تو به گلدسته اجابت گره می خورد و من اين ، جستن ها ،پيوستن ها و سرودن ها را جاودانه از تو می خواهم.

 

انسان مومن برای تمام لحظات روز وشب زندگی می کند وشخص بی ايمان،تنها برای ساعاتی.

 محمد رضا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط محمد رضا نیلی  | 

عشق چیست

محبتوقتی عشق می آيد كسی نمی بيند ولی وقتی ميرود همه می بينند .

اگر در زندگی چاره ای جز سوختن نداری بسوز اما مثل شمع؛ نه مثل سيگار .

بد ترين شكل تنهايی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگز به او نخواهی رسيد .

از همه اندوهگين تر شخصی است كه از همه بيشتر بخندد .

وقتی دهكده ای می سوزد دودش را همه می بينند اما وقتی قلبی می سوزد كسی شعله اش را نمی بيند .

اگر روزی قرار باشد عقل را بخرند و بفروشند همه ما به تصور اينكه عقل زيادی داريم فروشنده خواهيم بود .

نداشتن قسمتی از چيزهايی كه آرزو داريم قسمت پر ارزشی از خوشحالی است .

استاد هنرمند از سنگ آدم می سازد و مربی بی هنر از آدم سنگ .

هر فاصله ای می تواند به خوشبختی تبديل شود و هر خوشبختی و سعادتی می تواند به فاصله تبديل شود .

هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسی كه به آن اعتماد داشته ايم عمری فريبمان داده است.

 عشق

 

 

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

 

به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي
به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي
به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت
به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر
به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست

 

%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

عشق یعنی با گلی گفتن سخن عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی یک تیمم یک نماز عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی با پرستوپر زدن عشق یعنی آب بر آذر زدن

عشق یعنی چون محمد پا به راه عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندی بدست عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی قطره و دریا شدن عشق یعنی همچومن شیدا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یعنی یک تبلور یک سرود عشق یعنی یک سلام و یک درود

عشقی

بی نظر نرو  من تو این کلبه تنها نزار

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 2:1 قبل از ظهر  توسط محمد رضا نیلی  | 

اهای عاشقان

 

 

یار-پیش چشمای قشنگت آسمون رنگی نداره

هنوز آسمون رویا تورو یاد من میاره

تو همون طلوع واژهتوی این ترانه هایی

تو همون واژه زیبا توی اوج این صدایی

تو همونی که ترانه با حضورش جون می گیره

تو همونی که ستاره نورشو از اون می گیره

بذا تا با این ترانه برسم به اوج رویا

آسمونی تر از آبی برسم به خواب دریا

برسم تا که بخونی برق اشکو از نگاهم

 

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
تــــو دیــگــه بــر نــــمی گـــردی ایـــنومــن خــوب میــــدونــم

بـاز به یــــاد تو هـمــیشــــه شــــبهـــا آواز میخــونـــم......

مــیــدونــم بــرگــشـتـن تــو دیـگـه یـه خـواب و خــیـالــــه

تــــا دوبــاره تــورو داشــتــــن آرزوی کــــه مـحــالــه

آرزو هــــرچـــی کــــه باشـــه امــــا داشــتـنـش قــشــنـگــــه

بــعـــــــده رفــتــن تــو دســتــــــام رو بــــه آســـمــون بـلـنــده

از خـــدا مــیــخـوام کـــــه شــبــهـا تــــورو تـــو خـــوابــم بـبـیـــنــــــم

تــــا بــــهـت بــــگــم کـــته بــی تـــوخــیــلـــی خــستــم نــازنــیـنـــم

تــا بــــهــت بـــگــم کـــته بــــی تـــو،تــوی ایــــن دنـــــیا غـــریـــبــم

کــاشـکی تــنــهــام نمـــــی ذاشـــتـی بــی تـــومــن خـــیلـــی غریــبــــم

حــالادستــــام بــی تـــو سـرده بـــس کـــه بــی تــــو گـــریــه کــردم

گــونــه هــــام خــیســــه از اشـــکــام بـــس کــه بـــی تـــو تــک و تـــنـــــــــــــــــــــــهــام

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

 

واسه شکستن غرور من

تو بهترین بهانه ای

توی این شب که تمومی نداره

آخرین فرصت عاشقونه ای

خط بکش رو همه ترانه هام

این غروره سنگیو ازم بگیر

بذار از تو به خودم پل بزنم

بذارگم شم توی بهت این مسیر

اگه با اشاره تو میشکنم

اگه روحمو به آتیش می کشم

تو بدون که عاشقم اما هنوز

من همون کوه بلند سر کشم

تو به من دروغ بگو اما بمون

که وجود من یه دنیا خواهشه

تو به من دروغ بگو اما نرو

شاید این دروغا باورت بشه

خنده هات دلیل بودن منه

واسه من همین بهونه کا فیه

نمی خوام راس راسی عاشقم باشی

یه دروغ عاشقونه کافیه

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط محمد رضا نیلی  | 

به نام خدای تنهایان

 اخه خدا یا چرا تنها بمونم  چرا چرا چرا

اردک های عاشق

عقل آدم را جدا كرد از بهشه

عشق سودا را برای عقل هشت

هر كسی عاشق كه شد در زندگی

نام خود در دفتر خوبان نوشت

************************************

مهربانا!

آنگاه که سبزه ها به احترام بهار ایستاده عاشق می شوند با شکوفه هایش همراز می گردیم تا در سمفونی آواز چلچله ها غرق شویم واز زمستان غفلت وبی خیال رهایی یابیم ودلهایمان را در دگرگونی لحظه ها متحول سازیم.

**************************************

 

 

خداوندا!

می خواهم مسافر آسمان نگاه تو شوم تا آبی بودنت را ارزانی ام فرمایی ومن سبز شدنم را نثارت کنم ومی خواهم چون شبنم صبح ساده وبی ریا باشم و با نیلوفران اندیشه و پیچک های جانم بر گلد سته های عشق تو برویم تا مرا به منتهای وصال خویش برسانی

 

ای خدا به داد یه چشمان برس

تو هيچ نبوديُ از هيچ شکستم باز

دستان من اندوه و چشم تو پر پرواز

يک آن شکفتی ُ از عشق غزل خواندی

ای کاش بهار بودم! ای کاش تو می ماندی!

تک واژه ی اشعارم دريای نگاهت بود

خاکستر اين عشقم بر بستر راهت بود

تو هيچ نفهميدی از عشق چه می گويم

از روزنه ی چشمت اينبار چه می جويم

رفتی و نديدی من بر چشم تو دل بستم

رفتی و نديدی که از عشق تو من مستم!!

تو دلداده شدی اين بار بر عطر گل ريحان

من آرام شکستم باز در غربت اين زندان!

*****************************************************

دستهايت

دستهایت تکیه گاهم بود و نیست

عشق تو پشت و پناهم بود و نیست

حیف!آن وقتی که عاشق شد دلم

چیز سبزی در نگاهم بود و نیست

عشق این سرمایه بازار دل

آب این روی سیاهم بود و نیست

یاد ان ایام مشتاقی بخير

عاشقی تنها گناهم بود و نیست

*******************************************************

برگرد

من عاشق و تنهايم غير از تو نمی خواهم

برگرد بيا ای عشق من وصل تو را خواهم

تو واله و شيدايی من درپس تنهايی

هر چند ز تو دورم با ياد تو همراهم

هر دم که طلب کردم يک لحظه تو را بينم

ديدم که چه خودخواهم در اول اين راهم

تو واژه پر معنی از وصف تو من عاجز

دارم ز تو من خواهش برگرد پر از آهم

*******************************************

اگر در خواب می ديدم غم روز جدايی را
به دل هرگز نمی دادم خيال آشنايی را
خيال آشنايی بر دلم نگذشته بود اول
نمی دانم چه دستی طرح کرد اين آشنايی را
سلام
نمی دانم چرا امروز دلم گرفته است، نمی دانم چرا امروز حوصله انجام کاری را ندارم
و هزاران نمی دانم ديگر که نمی دانم جوابش را از کجا بايد جستجو کنم.نمی دانم چرا تمام
موضوعاتی که در ذهنم جا خوش کرده بودند يک دفعه من را تنها گذاشتند.
هزاران آرزو دارم که نمی دانم آيا به آنها می رسم يا خير؟
هزاران کار عقب مانده ،که مطمئن نيستم بتوانم همه را به انجام برسانم.
دوستان شرح پريشانی من گوش کنيد
قصه بی سروسامانی من گوش کنيد
شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کی
روزگاری من ودل ساکن کويی بوديم
ساکن کوی بت عربده جويی بوديم
عقل و دين باخته ديوانه رويی بوديم
بسته سلسله ی سلسله مويی بوديم
کس در آن سلسله غير از من ودلبند نبود
يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت
سنبل پر شکنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
يوسفی بود ولی هيچ خريدار نداشت
اول آن کس که خريدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
آنقدر دلم گرفته است که نمی دانم بايد چه کار کنم.فکر وخيال مانند بختکی بر ذهنم افتاده است.خدا کند زود تر از اين حال خلاصی يابم

************************************************

گفتم بدوم با تو همه فاصله ها را
تا زود تر از واقعه گويم گله ها را
چون آينه پيش تونشستم که ببينی
در من اثر سخت ترين زلزله هارا
پر نقش تر از فرش دلم، بافته ای نيست
از بس که گره زد به گره،حوصله ها را
ما تلخی نه گفتنمان را که چشيديم
وقت است بنوشيم از اين پس بله ها را
يک بار هم ای عشق من از عقل مينديش
بگذار دل حل بکند مسئله ها را

*******************************

انتظار اشک هايم مباش زيرا که اين بار اشک هايم را در خفا خواهم ريخت

اشکهايی که ريشه اش نه از وفای توست ، اشکهايی که در پی جفای توست

بدنبال عصايی بودم تا برخيزم ،

عصايی که بلندم کرد تا کمرم را بشکند !

من از بيگانگان هرگز ننالم ! که با ما هرچه کرد آن آشنا کرد !

آتشی که شوق کشورگشايی را در دروازه های قلبم فروزان کرد چه زود خاکستر شد !

اين مزرعه خاکستری در انتضار اشکهايم است شايد جوانه ای هوس رشد کند ، جوانه ای که تنها سبزی قلبم خواهد شد

و... که اميد مزرعه هنوز خاکستر نيست .

ـــــــــــــــ***********************************************ـــــــــــــــــــــ

ای کاش کسی بود که توی اين غربت ، از برق نگاش ،

از خيسی چشماش ،‌

از گرمی دستاش ،

، و از لطافت حرفاش ، می تونست شکوفه های

احساسم رو با خودش ببره

----------------------------------------------------

 

يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه .

يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه می شکنه .

يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه .

يه قناری بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه .

يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه .

يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمی چسبه .

يه دفتر نقاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره .

يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه .

يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .

يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه .

يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناری خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشی ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معنی داره ، جائی که :

چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقی مثل من باشی ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لبای کوچيکت رو من خندون کنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکی قلبت رو با سلامت عشقم معنی کنم ، و فقط از اينکه به من تکيه می کنی احساس مسئوليتم بيشتر ميشه .

احساس ميکنم بزرگ شدم چون الان فقط مال خودم نيستم .

***********************************************

سکوت تو تلخترین آهنگ تنهائی های شبانه ی منه

حرمتت مرا به اتهام دوست داشتن محکوم کرده ، بغض گلويم ،‌خيمه گاه بيحريم کربلاست که به نيت دست داشتنت ميشکند ،

تو نجوا کننده ی غروری برای قلبی که يااری ايستادگی در برابرت را ندارد

صبور باش ، که تنها دليل بودنم توئی ،‌رنگين ترين رنگين کمان روياهای شبانه ام .

 

------------------------------------------------------

 

بايد همين طرفا باشه....

ولی نمی دونم چرا نيست...

يکم بيشتر بگرد...

_آخه چقدر ديگه؟

_اصلا چرا پرتش کردی ؟

آخه خیلی داشت اذيتم ميکرد...

خب حالا مواظب باش پاتو روش نذاری...

_فکر نکنم تو اين تاريکی بشه پيداش کرد...

ولش کن اصلاً ...

مهم نيست ...

چيزی که زياده دل واسه عاشق شدن....

...............

ازمودم دل خود را به هزاران شيوه هيچ چيزش به جز از وصل تو خشنود نکرد

===========================================

 

از شبنم عشق خاک ادم گل شد                        صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

چون نشتر عشق بر رگ روح زدند                يک قطره از ان چکيد و نامش دل شد

*************************************************

رهرو خيال توام
خرامان می‌برم خيال تا کنج عزلت خيال تو
تا خيال وهم آلود چشمانت
لحظه‌ها را می‌کاوم
تا ردی از نگاه تو در آن نقش زنم
بدين راه نه مسافرم، که شبگردی گمگشته‌ام
گم شدن اينجا سرگشتگيست
سرگشته راهی برای سرباختن . . .

رهرو خيال توام .

**********************************

دوستم داشته باش

دوستم داشته باش

بادها دلتنگند

دستها بيهوده

چشمها بی رنگند

دوستم داشته باش

شهر ها می لرزند

برگها می سوزند

يادها می گندند

باز شو تا پرواز

سبز باش از آواز

آشتی کن با رنگ

عشقبازی با ساز

دوستم داشته باش

سيبها خشکيده

ياسها پوسيده

شير هم ترسيده

دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارم ها –آه- چه کوتاهند !!

دوستت خواهم داشت

بيشتر از باران

گرمتر از لبخند

داغ تر چون تابستان

دوستت خواهم داشت

شادتر خواهم شد

ناب تر ، روشن تر

بارور خواهم شد

دوستم داشته باش

برگ را باور کن

آفتابی تر شو

باغ را از بر کن

دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارم ها –آه- چه کوتاهند !!

خواب ديدم در خواب

آب آبی تر بود

روز پر سوز نبود

زخم شرم آور بود

خواب ديدم در تو

رود از تب می سوخت

نور گيسو می بافت

باغچه گل می دوخت

دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارم ها –آه- چه کوتاهند !!

****************************************************************

بـــرو خيــــالت نباشـــه رفیق نیمــه راه مـــن

اگه که این بغض غــریب نشسته تو نگاه مــن

برو به خواسته هات برس فکر دل منــو نکــن

بـــرای نالــــه های مــن فکــــر شنیدنو نکـــن

الهی نازنین مــــن بری به خواستت بــرسی

نفرین نمی کنم تو رو پیش خدای بی کسی

بفکر این دلــــم نبـــاش خیال نکـــن دربــــدره

که یکجوری بعد تو هم عمر منــم می گـــذره

مثل تو عشق و ساده دل منم فراموش میکنم

شعله این عشق و منم مثل تو خاموش میکنم

خدا ميــــدونه دردمـــو، تو که غریبه ای باهام

نمی دونم چیکار کنم با اشک روی گونه هام

میخوام واست حرف بزنم فرصت کافی نــدارم

بـــرو خيــــالت نباشــــه حال تلافی نـــــدارم

    نظر بدید ها دلمو نشکن همه شکستن تو یکی دیگه نظر بده

غروب عاشقانه

 خدای تنهایان به یادمان برس چه قدر تنهای چرا هیچ کس درکم نمی کنه

 

برگ ،از درخت خسته ميشه                 پاييز، همش بهونست!

دوستت دارم

 نظر بدید ها دلمو نشکن همه شکستن تو یکی دیگه نظر بده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط محمد رضا نیلی  |